#می_گل(جلد_اول)_پارت_145
به سمت اتاقش رفت....
پشت در مکث کرد و چند تقه به در زد....صدايي نشنيد...ساعت 7 و نيم صبح بود...احتمالا خواب بود در و باز کرد...مي گل روي تخت اروم خوابيده بود...جلوتر رفت...هنوز لباسهاي بيمارستان تنش بود....صداي زنگ مبايلش و از بيرون شنيد.....از اتاق بيرون رفت و گوشيش و جواب داد!
-سلام پسر!
-سلام ارمان...چطوري؟؟؟
-شنيدم ترک دوستان کردي کنج ازلت گزيدي رفتي تعطيلات و تهران!!!
-خب...علي فضول ديگه چي گفته؟
-گفته بي خودي بر نشتي !!!!
-گه خورده گفته!!!ديگه؟؟؟ساعت 7 صبح زنگ زدي که چي؟
-مگه هفته؟نميخواي بگي که خواب بودي...صدات به خواب الودا نميخوره...!!!
-آرمان بنال!!!
-چته تو؟؟؟خماري؟؟؟؟
-الهي گل بگيرن دهن علي و که هيچي تو اون دل وامونده اش نميمونه....
romangram.com | @romangram_com