#می_گل(جلد_اول)_پارت_144
داروهاش و برد تو اشپزخونه...همه رو مرتب چيد تو سيني و برد گذاشت تو اتاقش....
-دستت درد نکنه...باعث زحمت شدم!!!
شهروز لبخند خسته اي زد و گفت...پاش و برو بخواب....ديشب تا صبح نخوابيدي....
مي گل که خودشم واقعا خسته بود با کمک عصا از جاش بلند شد...شهروز اومد سمتش و بازوش و گرفت....مي گل تو چشمهاش نگاه کرد و لبخند قدر شناسانه اي زد...اما شهروز نگاهش و دزديد...مي گل هم نگاهش و به روبرو دوخت و سعي کرد بيشتر به عصا تکيه بزنه....وقتي کاملا رو تخت جا گير شد از شهروز تشکر کرد!
-ميخواي لباس بهت بدم؟؟؟با اين لباسها راحتي؟؟؟
-نه ممنون!!!خوبه!!!
شهروز سرش تکون داد و رفت بيرون....
مي گل فکر کرد:داره فريبم ميده...نه!!فريب نميده داره عاشقم ميکنه!!!نه عشق هم نيست...وابستگي...؟؟؟دوست داشتن؟؟اعتماد؟؟؟الهي بميري تر گل....ببين من و تو چه مخمصه اي انداختي...يه بلايي سرم اوردي که حتي کسي نيست ازش بخوام کمکم کنه لباس عوض کنم...بغضش ترکيد...نگاهي به کشو لباسهاش کرد...با همه منگي که هنوز به خاطر دارو بيهوشي تو سرش بود سعي کرد از جاش بلند بشه....کاش شماره بي بي و داشت و ازش ميخواست بياد و کمکش کنه....به کشوش رسيد...يه دامن داشت...اما تا زير زانوش بود..کوتاه ميشد..بقيه شلواراش تنگ بود..پاش نميرفت....از اين لباس بيمارستان بدش ميومد...اما چاره اي نبود...بر گشت رو تختش...پاش در اثر جرکت درد گرفته بود يه مسکن همراه با ابي که شهروز تو سيني گذاشته بود خورد و خوابش برد!
وقتي چشمهاش و باز کرد باز زمان و گم کرده بود...ساعت مچيش و نگاهي انداخت..7 و نيم بود..ساعت ديواري روبرو تختش رو هم نگاه کرد..همون ساعت و نشون ميداد..
7 و نيم يعني 7 و نيم کي؟؟؟
از روي تخت بلند شد دستي به صورتش کشيد و تو سرويس اتاقش دست و صورتش و شست...حوله اش و انداخت رو دوشش و اومد بيرون..با ديدن اتاق مي گل تازه ياد موقعيتش افتاد!
-واي خدا....از ديروز بعد از ظهر مي گل چيکار کرده؟؟؟!!!
romangram.com | @romangram_com