#می_گل(جلد_اول)_پارت_142

شهروز از جاش بلند شد

-چي شده؟؟؟

-دستش و جلو دهنش چند بار تکون داد...اما شهروز متوجه نشد که ميگه حالت تهوع داره به سمت در دويد و پرستار و با صداي بلند صدا کرد...ولي تا پرستار برسه مي گل نتونسته بود خودش و کنترل کنه....

پرستار که رسيد جلو رفت..با دستمال صورت مي گل و که دوباره خوابيده بود پاک کرد

شهروز:چي شده؟؟حالش بده؟؟

-اثرات دارو بيهوشيه!!چيزي نيست..الان ميگم بيان اينجارو تميز کنن...!!!

با رفتن پرستار شهروز نفس عميقي کشيد...به مي گل خيره شد....از ته دل ارزو کرد هر چه زودتر خوب بشه!!!

خودش و تو اين اتفاق مقصر ميدونست......با صداي مي گل که ترگل و صدا ميکرد به سمتش برگشت...کنارش ايستاد و دستش و گرفت!با همه عشقش...ميدونست الان مي گل دنبال کمي محبت ميگرده...وگرنه چرا بايد خواهري و که به يه ماشين فروختتش و صدا کنه!



مي گل که گرمي دستهاي شهروز حس کرد دوباره يه صداي گنگي تو سرش پيچيد...حالا که به هوش تر شده بود بهتر ميتونست فکر کنه...اين صدا براش اشنا بود...و چه رابطه اي با اين دستها داشت...سعي کرد چشمهاش و باز کنه...از لاي چشمهاش تونست شهروز و ببينه!

دوباره چشمهاش و بست و فکر کرد....صداي قلب شهروز...اره اين صداي گنگ صداي قلب شهروز بود وقتي ميگل و به خودش چسبونده بود و به سمت ماشين ميدويد!!!چرا اينقدر تو ذهنش مونده بود؟؟؟مي گل نميدونست صداي قلبي که براي ادم ميتپه هميشه به ياد ادم ميمونه....

شهروز:ميخواي زنگ بزنم ترگل بياد؟؟؟

-مگه نگفتي اسمش و جلوت نيارم؟؟؟

romangram.com | @romangram_com