#می_گل(جلد_اول)_پارت_141
با باز شدن در و ديدن تختي که ميگل روش بود به سمتش دويد...مي گل بيهوش رو تخت بود...
-مي گل!!!مي گل!!!
مي گل چشمهاش و براي لحظه اي باز کرد...ولي توان باز نگه داشتنش و نداشت!!
پرستار:هنوز منگه...زياد باهاش حرف نزنيد..کلافه ميشه!!!تر گل کيه؟؟؟
شهروز نگاهي سرسري به پرستار ريز نقش و خوش پوش کرد و گفت:خواهرش چطور؟؟؟
اسم و اون و صدا کرد و به هوش اومد!!!
شهروز خودشم نفهميد چرا حسوديش شد....چقدر دلش ميخواست اسم شهروز و صدا ميکرد و به هوش ميومد...اما به خودش پوزخند زد..آخه تو کي هستي؟؟؟يه پسري که تو همون روزهاي اول يه بار همين مي گل در حال ل/ا/س زدن با کيانا اون هم وسط خونه ديدتت...به عشق چي صدات بزنه؟؟؟!!!
نفهميد کي رسيدن به اتاق مي گل....وقتي مي گل و جابجا کردن ناله خفيفي کرد...
پرستار:براش مرفين زديم..فعلا بي حاله و درد نداره..کاري داشتيد صدام کنيد!
لحن لوند و قيافه جذاب پرستار باعث شد شهروز براي لحظه اي يادش بره کجاست و براي چي اومده؟؟با چشم تعقيبش کرد ولي وقتي از ديد شهروز پنهان شد دوباره برگشت تو حال و هواي خودش...برگشت کنار تخت مي گل!!!دستش و گرفت...سرد بود..پتورو کشيد روش...به سرمي که قطره قطره ميرفت نگاه کرد..آهي کشيد و ولو شد رو صندلي...
-چي ميخواستم و چي شد؟
چند دقيقه نگذشته بود که مي گل همراه با نفسهاي عميق گفت::حالم.....حالم بده....
romangram.com | @romangram_com