#می_گل(جلد_اول)_پارت_138
-مي گل...مي گل....خانومي..چشمات و باز کن!!!اين چند کلمه اخر و داد زد..مي گل چشمهاش و باز کرد...
-چند لحظه بايد بزارمت زمين...
شهروز مي گل و اروم گذاشت روي زمين...سوييچ و در اورد در ماشين و باز کرد...کمک کرد و مي گل و با همون لباسهاي خيس نشوند رو صندلي ماشينش...همين کار ميتونست عمق عشق به مي گل و نشون بده....چون يک بار که با اکيپشون رفته بودن شمال و براي تنوع بساط کباب و برداشته بودن و رفته بودن تو جنگل.....شهروز دوست دخترش و برداشته بود و برده بود کنار رودخونه....به هر حال شهروز بود و عشق تنوع و هيجان....تمام لباسهاي دختره گلي شده بود...و موقع برگشت شهروز بي رو دربايستي گفته بود تو ماشين من نشين...با يکي ديگه بيا....و حالا ميگل و با همون لباسهاي خيس و گلي در کمال رضايت که هيچ...با عشق نشوند رو صندلي ماشينش!!!.
بخاري ماشين و تا اخرين درجه روشن کرد..ميدونست مي گل نه تنها به خاطر خيس بودن بلکه به خاطر فشار پايينش الان خيلي سردشه...و همينطور هم بود....
-مي گل...صبر کن برسيم تهران...من نميخوام بريم بيمارستانهاي اينجا.....
اما مي گل چشمهاش بسته بود
داد زد:مي گل!!!!
ناليد:هووووم؟
-ميتوني صبر کني؟؟؟
-اااااره!!!!
-شهروز پاش و با تمام قدرت رو پدال گاز فشار ميداد...پليس راه براش ايست داد..تصميم گرفت نايسته اما بعد فکر کرد به دردسرش نميارزه...به اندازه کافي تابلو هست...
زد کنار...پليس دويد کنارش....
شهروز-مريض دارم..و مي گل و نشون داد!!!
romangram.com | @romangram_com