#می_گل(جلد_اول)_پارت_137
سريع برگشت...ميگل و در حالي افتاده بود و يک دستش و به تخته سنگي گرفته بود و سعي داشت خودش و نگه داره ديد...به سمتش دويد چند نفر ديگه هم دويدن....وقتي بهش رسيد صورت مي گل يک دست سفيد بود...چنان رنگش پريده بود که رنگ لبش با رنگ صورتش يکي شده بود....شهروز زير بغلش و گرفت و خواست بلندش کنه که مي گل از ته دل ناليد:پــــــــــام!!!
2-3تا مرد ديگه اي که اونجا بودن کمک شهروز کردن و مي گل و در حالي که مدام ميناليد و از درد پا شکايت ميکرد از توي اون رودخونه پر اب بيرون کشيدن!!!
وقتي به خشکي رسيدن شهروز اولين کاري که کرد خواست چکمه مي گل و در بياره...اما مي گل چنان جيغي زد که شهروز نا خودآگاه دستش و کشيد!
غريبه1:شايد شکسته باشه...نکش اينجوري!!!
شهروز:چيکار کنم پس؟؟؟
غريبه2-بيا اين چاقو رو بگير چکمه رو پاره کن..اگر شکسته يا در رفته باشه خطرداره!!!
شهروز چاقو رو گرفت و بدون توجه به اشکهاي مي گل که بي صدا پايين ميومد چکمه رو پاره کرد...ديدن اون پا با اون ورم کافي بود تا مطمئن بشه اين پا شکسته......از جاش بلند شد کوله مي گل و از رو دوشش برداشت...و يه ور انداخت رو دوش خودش...خواست مي گل و بلند کنه..اين کار و کرد اما جيغ مي گل بلند شد....با يه حرکت از روي زمين بلندش کرد و چسبوندش به خودش.....هيچ شهوتي تو اين کار نبود....يعني اگر بود ميشد بهش لقب حيوون داد....تنها حسي که داشت حس ترس و عذاب وجدان بود...اينقدر عصباني بود که افکارش و زير لب زمزمه ميکرد
-بهت ميگم دستت و بده به من...ميترسه بخورمش....تقصير خودمه.....نبايد جلو جلو ميرفتم....برگشت تو صورت مي گل که فقط ناله ميکرد نگاه کرد..عرقي که رو پيشونيش بود نشون از درد داشت....لبهاش سفيد بود...ترسيد...تازه رسيده بود به پارکينگ رو به يه نفر گفت:اين خراب شده امداد نداره؟؟؟
-مرد بي تفاوت شونه بالا انداخت...چميدونم!!!
نميدونست در و چطوري باز کنه...
romangram.com | @romangram_com