#می_گل(جلد_اول)_پارت_136
-نه!!نه!!!راحتم....
لب رودخونه که رسيدن شهروز نگاهي با ترديد به چکمه هاي مي گل انداخت و گفت:دستت و بده من. و دستش و دراز کرد...مي گل نا خودآگاه دستش و جمع کرد و گفت...خودم ميام!!!
شهروز کلافه از اين دوريهاي مي گل دستي تو موهاش کشيد و گفت...پس محکم قدم بردار...کفشتم که بزرگه پات پيچ ميخوره....
-باشه!!
شهروز در حالي که از خودش عصباني بود به خودش غر ميزد که اينقدر اعتبار نداري که دختره دستش و تو دستات بزاره جلوتر از مي گل راه افتاد...اما هنوز چند قدم تو اون رودخونه پر اب نرفته بود که صداي جيغ مي گل و شنيد!!!
romangram.com | @romangram_com