#می_گل(جلد_اول)_پارت_132
-عاشق نشو...دوست نداشته باش..چون بعدش دردسر داره...اون هم يه همچين کسي...آراد به اون آقايي و چشم بسته رد کردي...چرا داري به کسي فکر ميکني که جلوي چشمهات با کس ديگه اي بوده؟؟؟کسي که از خودت 16-17 سال بزرگتره.....از اين دليل اخر خوشش نيومد...خودشم نميدونست چش شده.....شده بود حکايت مثل با دست پس ميزنه و با پا پيش ميکشه!دروغ چرا شهروز و دوست داشت...اما خودشم نميدونست دليل اين دوست داشتن چيه...و خودش قانع کرده بود که دليلش حمايتيه که شهروز داره ازش ميکنه...دوباره فکر کرد....اصلا دليلش هر چي ميخواد باشه باشه.مهم اينه که اين رابطه درست نيست....چرا شهروز در برابر تو کوتاه اومده و اينقدر مهربون شده مهم نيست...مهم اينه که ذاتش عوض بشو نيست...پس بهش فکر هم نکن!
-يخ نکردي؟؟؟؟
مي گل از فکر بيرون اومد...شهروز با دو تا چايي و 3-4 تا کيک جلوش ايستاده بود!
مي گل با اين لحني که شهروز باهاش حرف زد دلش ريخت.....شايد اگر پيشينه شهروز و نميدونست ميپريد و بغلش ميکرد....دستش و دراز کرد يعني چايي بده!!!
romangram.com | @romangram_com