#می_گل(جلد_اول)_پارت_131
-ميشينيم رو يکي از تخته سنگهاي کنار رودخونه....بعد بر ميگرديم....
-اما من نميخوام برگردم...من تنها برم اونور و بيام؟؟
-نه...تنها؟؟؟ميدوني چقدر راهه...اصلا تو سردت نيست؟؟؟
-جرا سردم هست..اما دلم نمياد تا اينجا اومدم نرم اونور و ببينم
-تابستون باز ميايم...
-کو تا تابستون؟؟؟
شهروز بدون هيچ حرفي دست مي گل و کشيد و دنبال خودش به سمت تخته سنگي کنار رودخونه برد....
-بهانه نگير...بشين اينجا از طبيعت لذت ببر...من برم دو تا چايي بگيرم...ميدونستم اينقدر سرده اصلا نميومدم!!!
هنوز چند قدم دور نشده بود که برگشت و کاپشني که دور کمرش بسته بود و گرفت سمت مي گل..بگير بپوش...سرما ميخوري!!!
مي گل کاپشن و گرفت و با چشم دور شدنش و دنبال کرد!!!داشت به اين بشر علاقه پيدا ميکرد...اما ايا درست بود؟؟؟شهروز يه پسر خوش گذرون بود...پسري که جدا از تعريفهايي که يه زماني ترگل کرده بود تو همين مدت هم ميشد فهميد هيچ دختري و غير از براي س/ک/س براي چيز ديگه اي نميخواد...حالا اين رفتارها...آيا فقط يه دام نبود؟؟؟در باغ سبز نبود براي فريب مي گل؟اينها چيزهايي بود که مي گل بهش فکر ميکرد....و به خودش جواب داد!
romangram.com | @romangram_com