#می_گل(جلد_اول)_پارت_130

-چقدر خنگي از خونه خلوت تره؟؟؟

به فکر خودش خنديد....برگشت به شهروز نگاه کرد..همچنان اخمهاش تو هم بود...شونه اي بالا انداخت...

-چيکارت کنم؟؟اصلا با تو کاري ندارم..نميزارم مسافرت و بهم زهر کني...خودم خوش ميگذرونم!!!

وقتي رسيدن مي گل دست برد در و باز کنه...شهروز هم همينکار و کرد و در همين حين گفت...يه چيزي بپوش...مي گل توي ساکش دست کرد و يکي از لباسهاي بافتش و در اورد...اما نميشد روي کاپشنش بپوشه....کاپشنش و در اورد و انداخت رو صندلي ماشين و پليورش و پوشيد و باز کاپشن و تنش کرد...هوا خيلي سرد بود...شهروز 2 تا کاپشن رو هم پوشيده بود..در صندوق و زد و از توش يه کاپشن ديگه هم در اورد و اومد سمت مي گل...

-باز هم لباست کمه..اين و هم بپوش!

-نميخواد خوبه..اين و گفت و به سمت جايي که بايد ميرفتن راه افتاد...شهروز کاپشن و بست به کمرش...کوله اش و انداخت و در ماشين و قفل کرد و با قدمهاي بلند خودش و به مي گل رسوند!

-اينقدر رو اشتباهت اصرار و پا فشاري نکن..خودتم ميدوني منظور من اون چيزي نبود که تو بيانش کردي.....پس نذار اين مسافرت زهر مارمون بشه!

مي گل که فضاي قشنگ و هواي خوب اونجا احساسات دخترونش و قلقلک داده بود اروم شد و گفت:من دختر نمک نشناسي نيستم!!!نميدونم چرا يه وقتها يهو.....هيچي بي خيال

شهروز کاملا مي گل و درک ميکرد....ميفهميد گاهي مي گل خودش و با دخترهايي که هميشه در اطراف شهروز بودن مقايسه ميکنه...شايد از بين اونها فقط ترگل و کيانارو ميشناخت...اما همين کافي بود تا بتونه حدس بزنه چه جور دخترهايي در اطرافش بودن!!!ولي شهروز اصلا اين و دوست نداشت...مي گل از نظر اون اصلا با اون دخترها قابل مقايسه نبود...اما ترجيح داد فعلا اين عقيده رو به زبون نياره...تا همينجاش مي گل حساس شده بود!

بعد از مدتي پياده روي در سکوت کامل رسيدن به رودخونه...رودخونه پر از اب بود و با سرعت در حرکت...مي گل با شوق پريد بالا و گفت:اينجاروووو..

بعد رو کرد به شهروز و گفت:بريم تو اب؟

شهروز اروم اومد کنارش نگاهش و از روي چشمهاي پر از شوق ميگل سوق داد روي رودخونه و گفت:بايد ازش رد بشيم بريم اونور...ولي ظاهرا نميشه...خيلي پر اب ...ميبيني که همه همينجاها فرش پهن کردن و نشستن...

-خب ما که فرش نداريم...

romangram.com | @romangram_com