#می_گل(جلد_اول)_پارت_129


مي گل.:..داشتم سکته ميکردم...

شهروز لبخندي زد و گفت:تا من و داري غم نداشته باش...!!!

-آره يادم نبود ديگه تو اين کارها ماهر شدي!!!

شهروز با غيض نگاهش کرد:کودوم کارها؟؟

-اينکه با دختري بگيرنت و راحت با پول بيخيالتون بشن!

شهروز با عصبانيت گفت:هر چند احتياجي ندارم برات چيزي و توضيح بدم...اما خدمتتون بگم من تا به حال با هيچ دختري تو جاده و خيابون نبودم که بخوام بلد باشم بايد چيکار کنم..اگرم اين اتفاق ميافتاد مطمئن باش فقط خودم و از معرکه به در ميبردم حوصله دردسر نداشتم بخوام يکي ديگه رو هم با خودم همراه کنم...

جواب سوالي که تو سر مي گل شکل گرفت مشخص بود...

-پس مي گل خانوم دوستت داره!!!

مي گل از برخورد خودش خجالت زده شد و تا مقصد حرفي نزد!



نفهميد چقدر گذشت که پيچيدن تو يه فرعي و حدود 10-12 کيلومتر هم تو جاده ي فرعي رفتن..مي گل ناخودآگاه ترس برش داشت....با اينکه ميديد ماشينهاي ديگه اي هم در امد و رفتن اما ترسيده بود..

-حدايا چه کاري کردم..اگر اونجا خلوت باشه و....


romangram.com | @romangram_com