#می_گل(جلد_اول)_پارت_127


وقتي شهروز و تو ماشين منتظر ديد...اروم شد...در و باز کرد و نشست...توقع داشت شهروز دور بزنه و برگرده...اما همچنان به مسير ادامه داد....احساس بدي داشت...فکر ميکرد به شهروز توهين کرده....در حالي که به خودشم حق ميداد....واقعا بين يه دوراهي گير کرده بود...گاهي احساس ميکرد شهروز بهش علاقه داره...گاهي حس ميکرد علاقه نيست و شهوته...گاهي خودش و با کيانا و امثال ترگل مقايسه ميکرد....اما واقعا نميدونست تکليفش چيه؟؟؟با خودش فکر کرد..هر چي که هست...تا الان دست درازي بهم نکرده...پس بايد قدردان باشم...نه بي چشم و رو!!!

-من منظ.....!

-منظور داشتي يا نداشتي مهم نيست...هيچي نگو..چون خيلي عصبانيتم...دلم نميخواد بهت چيزي بگم!!!!

لحن تند شهروز مي گل رو از صرافت عذر خواهي انداخت...با خودش فکر کرد...

-جهنم..لياقت نداري...هميشه شعبون يه بارم رمضون..هميشه تو دخترهارو ميچزوني يه بارم من تورو بچزونم...

اما از فکرش هم شرمزده شد....!!!

-نمک نشناس!!!

اين جمله رو به خودش گفت.





هنوز 1 ربع راه نرفته بودن که رسيد به پليس راه...مي گل برگشت و با استرس به شهروز نگاه کرد...وقتي ديد شهروز بي تفاوت به سمت پليس راه ميره گفت:چي بهشون ميگي؟؟؟

-لازم نيست چيزي بگم...فقط تو هيچي نگو...


romangram.com | @romangram_com