#می_گل(جلد_اول)_پارت_126
-مي گل!!!..... مي گل!!!!
وقتي نه تنها جوابي از سمت مي گل نيومد بلکه حتي سرشم بلند نکرد .باز شهروز با لحن مهربوني گفت!
-ميگل!!!وقتي صدات ميکنم حد اقل اگر جواب نميدي , نگاهم کن!!!
اين جمله پر از حرف و معني بود...شايد براي مي گل چشم و گوش بسته, فهميدن و درکش کمي زود بود.....و حکم يه دستور همراه با مهربوني داشت...اما شايد ...شايد اگر براي يه دختر کارکشته تر و به قول معروف گرگ تر زده ميشد رو هوا مطلب و ميگرفت!!!
مي گل پيرو حرف شهروز سرش و اورد بالا و تو چشمهاي شهروز نگاه کرد!
-منظور من از اينکه گفتم تو فرق ميکني...
مکث کرد...چرا بايد براش توضيح ميداد؟؟؟به جهن.....نه...واژه جهنم شايسته مي گل نيست....چيکارش کنم که ناراحت شده؟؟؟کي تا حالا براي کسي کاري و توجيه کردم که بار دومم باشه؟؟؟
-اما مي گل فرق داره....
-آره...فرق داره....
-اين بود که....احتياج ندارم گولت بزنم....
مي گل دلخورانه و با غيض گفت:آره خب...من همينطوري هم تو دامت هستم!
شهروز که از ظرف املت خودش لقمه اي گرفته بود و قصد داشت به مي گل بده لقمه رو پرت کرد تو ظرف و گفت:خيلي بچه اي....از جاش بلند شد و در حالي که پول غذا رو گذاشت کنار ظرفها و بدون اينکه مي گل و نگاه کنه گفت:بريم...کوفت بخورم بهتر از املته!!!
با قدمهاي تند به سمت در رفت و در بين راه با صداي بلند از صفر تشکر کرد...مي گل هم بلند شد و تقريبا دنبالش دويد...فکر کرد اينقدر کله خراب هست که بزارتش و بره....غافل از اينکه عزيز تر از اينه که شهروز يه همچين کاري و باهاش بکنه!
romangram.com | @romangram_com