#می_گل(جلد_اول)_پارت_125
-نه از چيزي ناراحت نيستم!
-خب حرفم و تصحيح ميکنم..دوست دارم وقتي سوال ميپرسم حقيقت و بشنوم!
مي گل با عصبانيت به سمتش برگشت و با همون کفشها چهار زانو نشست رو تخت و تو چشمهاش زل زد و گفت:آره ناراحتم....
لحن پر از دلخوري و عصبانيت مي گل شهروز و بر خلاف تصور خودش و البته مي گل که فکر ميکرد الان ميشنوه :به جهنم!
آروم کرد....قبل از اينکه شهروز حرفي بزنه مي گل سرش و پايين انداخت و با شرم گفت:ببخشيد...بد حرف زدم!
-از چي ناراحتي؟؟؟
مي گل سرش و بالا نياورد...با خودش گفت احمق جون..اوردتت مسافرت...چيزي که تو خوابم نميديد...اونم با ماشين مدل بالا...بدون منت...با پيشنهاد خودش...چه فرقي ميکنه کجا داره بهت غذا ميده...همين که گرسنه ات نميزاره خيليه!!!
با مکثي طولاني گفت:هيچي!
-بعيد ميدونم اين لحن تند به خاطر عصبانيت از هيچي باشه!
-من که معذرت خواهي کردم....لحنم بد بود!!!
-من معذرت خواهي نخواستم...دليل عصبانيتت و دلخوريت و خواستم!
-چيز مهمي نيست!
romangram.com | @romangram_com