#می_گل(جلد_اول)_پارت_123
مي گل-يادمه يه بار ترگل گفت ازتون خواسته بهش ساز زدن ياد بديد..اما شما گفتيد که حال آموزش نداريد!
شهروز برگشت و با عصبانيت نگاهي به مي گل انداخت و گفت:ميشه ديگه اسم ترگل و نياري؟؟؟تو خودت و با اون مقايسه ميکني؟؟؟مطمئن باش تو هم اگر مثل ترگل بودي هيچ وقت اين پيشنهاد و بهت نميدادم...تو هوشش و داري...مطمئن باش شروع کنم ببينم دير ميگيري خودم ادامه اش نميدم....چون همونطور که بهت گفتن حوصله سر و کله زدن ندارم!حالا نظرت چيه؟
-نميدونم...راستش شما که ساز ميزنيد من خيلي خوشم مياد..اما نميدونم بتونم ياد بگيرم يا نه شنيدم پيانو ساز سختيه!
-شروع ميکنيم....سخت بود ادامه نده...!!!
مي گل ترجيح داد به يه لبخند ساده موافقتش و اعلام کنه...اما حقيقت چيز ديگه اي بود..اينکه اينقدر خوشحال بود که دلش ميخواست داد بزنه!!!
تو رويا غرق شده بود و خودش و پشت پيانو ميديد در حالي که با مهارت مثل شهروز داره ساز ميزنه!!!
اما صداي شهروز اجازه نداد بيشتر توي اين رويا غرق بشه..
-با املت موافقي؟
مي گل نگاهي به اطرافش کرد...جلوي يه قهوه خونه بين راهي ايستاده بودن..با تعجب گفت»اينجا بخوريم؟؟؟
شهروز نگاهي به قهوه خونه ي قديمي انداخت و گفت:مگه چشه؟؟؟اينقدر املتهاي خوبي داره!!!دوست نداري بريم جاي ديگه!!!
-نه....براي من که فرقي نداره...فقط من فکر ميکردم شما هميشه تو رستورانهاي باا کلاس غذا بخوريد!!!
romangram.com | @romangram_com