#می_گل(جلد_اول)_پارت_122
-مي گل...مي گل..بيدار شو ديگه..دير شد....
چشمهاش و باز کرد....سريع از زير پتو اومد بيرون...در و نگاه کرد...اما بسته بود نفس راحتي کشيد...باز صداي شهروز و شنيد:مي گل...دير ميشه هاا...
-اومدم....
شهروز با شنيدن صداي مي گل وقتي مطمئن شد بيداره رفت تا چيزي براي صبحانه اماده کنه!مي گل تند تند لباس پوشيد...يه شلوار گرمکن سرمه اي...مانتو کوتاه سرمه اي...شال سفيد..کوله اش و برداشت و رفت بيرون...کتونيش جلوي در بود...هنوز مثل شهروز تو خونه با کفش نميومد!
شهروز-بيا چاي بيشکوييت بخور...حالت بد نشه تا بين راه وايسيم چيزي بخوريم!مي گل لبخندي از روي قدر شناسي زد و رفت سمت ديگه اپن ايستاد و با شهروز همراه شد!
يک ساعت بعد مي گل کنار شهروز توي بي او و کروک شهروز نشسته بود و در سکوت کامل داشتن مسير و طي ميکردن!
-نگفتي دوست داري پيانو ياد بگيري يا نه؟
مي گل به سمتش برگشت...نيم رخ شهروز و نگاهي انداخت...پيش خودش فکر کرد:چقدر جذابه بيشرف!
از اين حرفش شرمزده شد...مي گل بي خيال...درگير نشو...
-آخه.....
بعد از چند ثانيه سکوت باز شهروز به حرفش کشيد
-آخه؟؟؟؟!!!
ظاهرا اين اصطلاحي بود براي وادار کردن طرف مقابل به حرف زدن!
romangram.com | @romangram_com