#می_گل(جلد_اول)_پارت_121
دستش و گذاشت رو سينه اش و هييييي...بلندي گفت معترضانه گفت:ترسوندينم!!!
-ببخشيد!!!
مي گل دهنش از تعجب 2 متر باز شد...شهروز از من عذر خواهي کرد؟؟؟سرش و با دستپاچگي پايين انداخت و بدون هدف در يخچال و باز کرد و توش و نگاه کرد...
شهروز که متوجه حال مي گل شد گفت:همه چيز هست بيا بشين...اين و گفت و يکي از صندليهارو کشيد بيرون و نشست!و ادامه داد...يه خودذش و دادم بي بي برد...زياد بود گفتم ميمونه خراب ميشه!
مي گل هم با استرس نشست ....اما ميل به هيچي نداشت...سرش پايين بود...دلش نميخواست اين حس و حداقل جلوي شهروز از خودش نشون بده...اما دست خودش نبود....ناخودآگاه احساس خطر کرده بود!
شهروز که کاملا متوجه شده بود خيلي خونسردانه براي اينکه مي گل و اروم کنه گفت:نهار که نخورديم...لا اقل شام بخوريم....
وقتي ديد مي گل داره بازي بازي ميکنه گفت:چي شد؟؟؟چرا اينجوري شدي؟از حضورم اينقدر ترسيدي؟؟؟
مي گل که خيلي ساده لوحانه باور کرد شهروز متوجه دليل اضطرابش نشده گفت:تو فکر بودم..يهو ديدمتون ترسيدم!
شهروز دست برد يه ليوان اب ريخت...خواست بگيره سمتش و منتظر بمونه تا مي گل از دستش بگيره...اما ديد اين خودش بيشتر باعث ميشه مي گل ازش دوري کنه..ليوان و گذاشت سمت مي گل و گفت:اين و بخور اروم ميشي...بعد هم بي تفاوت شروع کرد به غذا خوردن..داشت زيادي تند ميرفت...بايد کمي برميگشت تو لاک شهروز بودنش.
مي گل صداي تقه هاي در و ميشنيد...ولي اينقدر ديشب فکر کرده بود و دير خوابش برده بود که فکر ميکرد داره خواب ميبينه!....
romangram.com | @romangram_com