#می_گل(جلد_اول)_پارت_120
-خب از تو خواستم بياي گفتي نه ديگه...بعدم...چطور تو ميخواستي تنهايي بري کوير؟
-خب من با تور ميرفتم کلي ادم باهام بود...
-اونجا هم ادم زياده...تنها نيستم...
سکوت به وجود اومده ناشي از سبک سنگين کردن مي گل و باز شهروز شکست!
-نمياي؟خوش ميگذره ها...خيلي قشنگه!!!
-باشه ميام....
شهروز در حالي که سعي کرد خوشحاليش و پنهان کنه گفت:پس ساک ببند....
-مگه چند روز ميريم؟؟؟
تعجب و وحشت تو صداي مي گل باعث شد شهروز بخنده
-صبح ميريم شب برميگرديم....اما اونجا خييليي سرده...لباس گرم بردار..به هر حال تو کوه و دشتيم..چيزي اونجا نيست..بايد مجهز باشي!
مي گل سري تکون داد يعني فهميدم...چاييش رو خورد و با اجازه اي گفت و رفت...کيف کوله اش و برداشت...اما چي بايد توش ميذاشت؟؟؟به کلمه مجهز فکر کرد...من غير از اين کاپشن کهنه و کتوني قديمي چي دارم که باهاش مجهز بشم؟؟يکي دو تا بلوز بافتني و گرم چپوند تو کوله اش!دستمال کلينکس و اسپري و.....اصلا چي بايد برميداشت؟؟؟اون تا حالا مسافرت نرفته بود بدونه چي بايد برداره...با هر بدبختي بود يه چيزايي برداشت....لباسهاي صبحشم اماده کرد..رفت براي شام چيزي درست کنه!!!
تو يخچال و نگاه کرد از غذاي ظهر کمي مونده بود..با خودش فکر کرد بقيه اش کو؟؟اون همه غذا همينقدر مونده؟
غذاهارو در اورد..فکر کرد فردا هم که نيستيم..اينها خراب ميشه...اما نکنه شهروز غذاي مونده نخوره؟؟بعد به خودش نهيب زد..به تو چه..ميخواد بخوره..ميخواد نخوره...از اين فردين بازيا در بياري يهو ميبيني افتادي تو دام!!!ميز و چيد سرش و بلند کرد که شهروز و صدا کنه...اما شهروز کنار در اشپزخونه تکيه زده بود و نگاهش ميکرد!!!
romangram.com | @romangram_com