#می_گل(جلد_اول)_پارت_119
-خفه شو..ساکت شو....بسه....!!
درواقع اين واقعيت و نميخواست قبول کنه....براش مهم نبود و اميدوار بود براي مي گلم مهم نباشه!
با صداي مي گل به خودش اومد
-چاي ميخوريد؟؟؟
-نه!!ممنون..من ريختم براي خودم!!!
-مي گل چاي ريخت و برگشت نشست رو يکي از مبلها...
-فردا ميريد واشي؟
-اره...مياي؟؟؟
درواقع تصميم داشت اگر مي گل همراهيش نکنه نره.....اما طوري وانمود کرد که اومدن و نيومدن مي گل براش مهم نيست....ميدونست اينطوري مي گل زودتر راضي به همراهيش ميشه!!!
-با کي ميريد؟
-خودم...تنها!!!
-چرا تنها؟؟؟مسافرت تنهايي حال نميده!!!
romangram.com | @romangram_com