#می_گل(جلد_اول)_پارت_118

-هيچي....!!!

رفت سمت ميز....

-دست نزن...ميگم بي بي بياد جمع کنه!!!

-خودم جمع ميکنم خب!!!

-تو برو ساکت و ببند!!!

-براي چي؟؟؟

-شهروز تو صداش رگه ي عصبانيت نشست...من فردا ميرم تنگه واشي...دوست داري ساکت و ببند بريم...

بعد سيگارش و روشن کرد و رفت جلو پنجره قدي تمام شيشه که نماي شهر داشت ايستاد!!!

تا شب هم مي گل با خودش درگير بود...هم شهروز...مي گل فکر ميکرد چيکار کردم که اين هوايي شده و برگشته و با من اينقدر مهربون رفتار ميکنه؟؟؟....حسابي ترسيده بود اما نميخواست خودش و تو اتاق حبس کنه...با خودش تکرار کرد ترس برادر مرگ...بترسي کارت تمومه...خيلي عادي رفتار کن..انگار اصلا متوجه پيام نهفته تو حرفهاش نشدي...اينطوري بهتره...حتي درخواست مسافرتش و قبول کن...اينطوري هم به اون ثابت ميکني داره اشتباه ميکنه هم به خودت ثابت ميکني در برابر کوچکترين محبتي کوتاه نمياي!!!هرچند در مورد آراد ثابت کردي....اما اين فرق ميکنه...اين هميشه در کنارته...روز و شب...پس بزار تکليفش مشخص بشه...اگر خيالهايي هم داره خودش پشيمون بشه...کناره گيري کني فکر ميکنه داري براش ناز ميکني...

با اين فکر از جاش بلند شد و رفت بيرون حالا شهروز بود که سيگار ميکشيد و در حالي که به دود سيگارش خيره بود فکر ميکرد!کاش اينقدر کثافت کاري نميکردم تا الان با اعتماد به نفس و خيال راحت ميرفتم و مستقيم بهش پيشنهاد دوستي ميدادم....به خودش پوزخند زد...بازم دوستي؟؟؟نميخواي ادم بشي؟؟؟

-زر نزن...تو گلوم گير ميکنه بخوام باهاش ازدواج کنم....

-احمق..اگر پاک بودي چرا گير کنه؟؟پاک بودي ديگه....

-با اين اختلاف سني؟؟؟

romangram.com | @romangram_com