#می_گل(جلد_اول)_پارت_117
اما مي گل با بي تفاوتي گفت:وقتي با اونها حال نکرديد...با من اصلا حال نميکنيد....
-چرا اينطوري فکر ميکني؟؟؟تو دختر خوبي هستي.....اصرار نميکنم که معذب نشي...اما دوست داشتم امسال عيد برات متفاوت باشه...همونطور که طرز زندگي کردنت متفاوت شده...
با بي حوصلگي قاشق چنگالش و گذاشت کنار بشقابش و بلند شد و رفت پاي پيانوش نشست!!!
مي گل که پشت به پيانو نشسته بود صداي پيانو علاوه بر گوشش روحشم نوازش داد...تا به حال اينقدر از نزديک صداي پيانو شهروز و نشنيده بود!....دست از خوردن کشيد و سرش و برگردوند...با اينکه صورت شهروز و نميديد...اما ميتونست بفهمه چقدر تو حس رفته....بي اختيار از جاش بلند شد و رفت کنار شهروز ايستاد....به انگشتهاي شهروز که با مهارت روي دکمه هاي پيانو حرکت ميکرد خيره شد....شهروز که بوي مي گل و حس کرده بود و کلا اين حسي که تازه گيها درگيرش شده بود پاي پيانو کشونده بودتش چشمهاش و بست و تا آخر اهنگ چشم بسته پيانو زد!وقتي تموم شد مي گل بي اختيار براش دست زد....شهروز با شنيدن صداي دست مي گل چشم باز کرد..نگاهش کرد اما زود نگاهش و دزديد..چقدر دلش ميخواست مي گل و بغل کنه...به خودش نهيب زد...حس پاکت و درگير شهوت نکن...
-چقدر قشنگ ميزنيد!
شهروز فکر کرد همين سوم شخص حرف زدنش من و ديوننه کرده....همين ادبش...همين رعايت حريمش....
-ميخواي ياد بگيري؟
مي گل با چشمهاي گرد شده گفت:من؟؟؟
-مگه غير از تو کس ديگه اي هم اينجا هست؟
-آخه!!!!
شهروز سرش و تکون داد و گفت:آخه؟؟؟؟!!!!
يعني ادامه بده!!!
romangram.com | @romangram_com