#می_گل(جلد_اول)_پارت_116
-من همسفر خوبي براي شما نيستم!!
-داري بد من و ميگي يا بد خودت و؟
مي گل دست از خوردن کشيد و متعجب شهروز و نگاه کرد...
-هيچکودوم...فقط...فقط...به هم نميخوريم....
-کودوممون بهتريم حالا؟
-من مقايسه نميکنم...دارم از تفاوتها ميگم...
-من اونقدر که تو فکر ميکني بد نيستم!!!
-نه!!!نه!!!اصلا منظورم اين نبود!!!
-من از جمعي که باهاشون رفته بودم سفر راضي نبودم....ترجيح دادم خونه باشم تا اونجا....فکر کردم تو هم تنها بودي.... يه مدت همش درس خوندي...خب چه اشکال داره يه گردش يه روزه بريم....؟؟؟
در ادامه حقيقتي که تو دلش بود و بيان کرد.....با خودش گفت يا ميفهمه...يا نميفهمه...اگر نفهميد که هيچ...من کار خودم و ميکنم تا بفهمه...اگرم فهميد يا وا ميده همين امشب تو اتاقمه...يا باز به الهه بودنش ادامه ميده...و چقدر دلش خواست مي گل به الهه بودنش ادامه بده!!!
-ميخوام يه بار به حرف دلم گوش بدم!!
اين جمله مي گل و تکون داد...
شهروز ميدونست اين حرف با اينکه کاملا تو لفافه گفته شد اما ممکن بود مي گل به شدت عقب نشيني کنه...مگر اينکه نميفهميدن يا خودش و ميزد به اون راه...و مي گل راه دوم و ترجيح داد...اون داشت با شهروز زندگي ميکرد...اگر عکس العمل نشون ميداد يا بايد تارک دنيا ميشد...يا تو دام شهروز ميافتاد!
romangram.com | @romangram_com