#می_گل(جلد_اول)_پارت_115
-چرا نميخوري؟
-شما بفرماييد اول!
شهروز بدون تعارف چنگال توي ظرف ژيگو رو برداشت و تيکه اي گوشت براي خودش گذاشت....
يکي دو تا تيکه خورد رو به مي گل گفت...
-پس چرا نميخوري؟؟؟دوست نداري؟
مي گل لبخندي زد و گفت:من دوست ندارم شما به خاطر من اومده باشيد!!
برخلاف انتظار مي گل که توقع داشت شهروز دادي...تشري چيزي بزنه شهروز چنگالش و اروم گذاشت زمين...اول تو چشمهاي مي گل نگاه کرد...بعد نگاهش و ازش گرفت و گفت:من به خاطر تو نيومدم!
مي گل در حال گفتن:خب...خيالم راحت شد دست برد و کمي غذا کشيد!
شهروز فکر کرد..آره من به خاطر تو نيومدم..من به خاطر خودم اومدم..به خاطر دلم....که ديگه اختيارش دستم نيست....چقدر زود دل باختي شهروز...دلي که ديگه همه مطمئن بودن از سنگ شده...که فکر ميکردن هيچ احساسي توش نيست!
شهروز سعي کرد مي گل و نگاه نکنه..نميخواست معذبش کنه..ميدونست دختر تيزيه...در حال خوردن يا بهتر بگم بازي کردن با غذاش گفت:فردا بريم تنگه واشي؟
مي گل بارها اسم اين مکان و شنيده بود...بارها دوستاش اين تنگه رو براش وصف کرده بودن و هر بار تعجب کرده بودن از اينکه چطور مي گل تا به حال نرفته و مي گل مشغله زياد شهروز و بهانه کرده بود..حالا شهروز
پيشنهاد اين سفر و بهش داد!!!
romangram.com | @romangram_com