#می_گل(جلد_اول)_پارت_114
در و باز کرد...تو صورت شهروز دنبال شهوت گشت...اما جاش مهربوني ديد...
-بيا نهار بخور!!!
-الان ميام..
شهروز در حالي که پشتش و کرد و به سمت اتاق رفت گفت:منتظرتم!!!
ديدي گفتم دوستت داره...از شهروز بعيده بياد دنبال کسي براي غذا!!!مثل اين چند وقت...چرا امروز اومد؟؟
-داره در باغ سبز نشون ميده!!!!
براي اينکه اين حس قشنگ دوست داشته شدن و خودش با فکرهاي خودش بيشتر از اين خراب نکنه با قدمهاي سريع بيرون رفت...با خودش گفت:تا چيزي کاملا مشخص نشده بهتره از اين اخلاقش لذت ببرم....2 دقيقه ديگه اش معلوم نيست!!!!
داشت ميرفت سمت آشپزخونه که صداي شهروز و از سمت ديگه شنيد..به سمت صدا برگشت..شهروز روي ميز نهارخوري بزرگ تو پذيرايي نشسته بود...يه ميز خوشگلم چيده بود..
يعني کار خودشه؟؟؟
اروم رفت و يکي از صندليهارو انتخاب کرد و نشست!
-دستتون درد نکنه!!!زحمت کشيديد....
-دست رستوران درد نکنه...من کاري نکردم که!!!
مي گل لبخندي پر از تشکر زد...و در جواب لبخندي پر از محبت دريافت کرد!
romangram.com | @romangram_com