#ملورین_پارت_250
با این فکر از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی توی حیاط رفتم و صورتم روی توی آینه نگاه کردم.
خوشبختانه آرایشگر واسم از لوازم زد آب استفاده کرده بود و فقط یکم زیر چشمام سیاه شده بود که با یه دستمال کاغذی درستش کردم.
چشمام قرمز شده بود ولی زیاد مهم نبود، یکم می گذشت خوب می شد.
وارد خونه شدم.
اولین چیزی که دیدم شهروین بود که جلوی پله ها ایستاده بود و اون دختر توی بغلش بود.
لبم رو گاز گرفتم که قطره اشک مزاحمم از چشمم بیرون نچکه ولی تا شهروین نگاهش بهم افتاد اشک هام راه خودشون رو به بیرون پیدا کردن.
تار می دیدمش...با تعجب بهم نگاه می کرد که متوجه وضعیتش شد و دختره رو از خودش جدا کرد اما دیر شده بود.
به سمت اتاق آبدیس دویدم و مانتو و شالم رو از روی تخت برداشتم. دیگه تحمل نداشتم.
به سمت در ورودی دویدم و درحال دویدن مانتوم رو پوشیدم.واضح نمی دیدم ولی به سمت ماشینم دویدم و سوار شدم.
از آینه ی ماشین شهروین رو دیدم که به سمت ماشین من میدوید.
استارت زدم و به سرعت از حیاط خونه زدم بیرون.
شالم رو روی سرم انداختم و باگریه از بین ماشین ها رد می شدم.
صدای هق هقم کل ماشین رو پر کرده بود.
لعنتی اون اصلا دوستت نداشت.
با این فکر سرعتم رو بیشتر کردم و از ماشین جلویی سبقت گرفتم.
اون قلبتو به تسخیر خودش در آورد و رفت با یکی دیگه...سرعتم بالاتر رفت.
دیگه کنترل ماشین واسم سخت شده بود که محکم کوبیدم به ماشین جلویی ،سرم با شدت خورد به شیشه ی ماشین و دیگه هیچی نفهمیدم...
عمـــ🌹ـارت رمـ🌹ــان 🖊, [۱۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۵]
#Prt147
romangram.com | @romangram_com