#ملورین_پارت_249
حیاط کامل جلوی دیدم بود ولی این طرف از صحن حیاط زیاد معلوم نبود.
آرمیس و آبدیس دوست داشتن جشنشون توی همون خونه ی پدریشون برگذار بشه برای همین جشن رو اینجا گرفتن.
توی فکر فرو رفتم...دوباره این یاد شهروین بود که داشت توی کوچه پس کوچه های ذهنم قدم می زد.
یعنی اون همه تغییرش، اون رفتارهاش از روی عشق نبود؟
یعنی تموم احساس پاک من رو به بازی گرفته بود؟
باورم نمی شد.
ولی چشم هاش که هوسی نداشت! پس چرا با احساس من بازی کرد.
وقتی یاد آغوش پراز محبتش می افتادم، تموم تنم گر می گرفت.
با صدای خنده ی عشوه داری از افکارم پرت شدم بیرون و نگاهم به روبه رو کشیده شد.
دختر زیبایی با چشم های قهوه ای کشیده و دماغ عملی، لب های باریک و خوش فرمی داشت که دل هر پسری رو می لرزوند، شالش از روی سرش افتاده بود و موهای شینیون شدش جلب توجه می کرد. آرایش غلیظی داشت و حرکاتش پر بود از عشوه ... نور روی صورتش افتاده بود و چهرش رو خوب می دیدم.
از ماشین شاسی بلندی که از دور نمی دیدم چیه پیاده شد.
مرد قد بلند و خوش تیپی هم از در سمت راننده پیاده شد.
توی اون تاریکی چهرش رو خوب نمی دیدم ولی حرکاتش و استایلش خیلی واسم آشنا بود.
دختری که هنوز نمی دونستم کیه به سمت مرد رفت و توی تاریکی بازوی مرد رو گرفت و چند قدم جلو اومدن.
نیم خیز شده بودم تا مرد مرموز توی تاریکی رو ببینم که با دیدن چهرش زانوهام شل شدن و روی نیمکت افتادم.
باورم نمی شد شهروین بود که با اون دختر بلند بلند می خندید.
بهشون زل زده بودم و قلبم داشت تیکه تیکه میشد، اشک هام یکی یکی پشت سرهم روی گونم می چکیدن انگار باهم مسابقه گذاشته بودن تا زودتر خودشون رو به بیرون برسونن.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم که صدام رو نشنون... اونا رفته بودن ولی من همچنان توی تاریکی نشسته بودم و به حال دل خودم گریه می کردم.
به خودم اومدم.
نه دیگه نمیبازم امشب عروسی بهترین دوستامه، امشب عروسی خواهرای گلمه باید پیششون باشم.
romangram.com | @romangram_com