#ملورین_پارت_248
از اتاق که بیرون اومدم، بی توجه به نگاهای خیره به خودم مستقیم به سمت میزی که نوشیدنی ها روش بود رفتم و یه لیوان آب پرتغال برداشتم.
حسابی تشنم بود پس یک جا همشو سر کشیدم.
صدای موزیک کل فضا رو پر کرده بود و دختر و پسر ها مشغول رقصیدن بودن.
همه ی مهمون ها اومده بودن ولی خبری از شهروین نبود.
نیسا وقتی من رو دیدم به سمتم اومد و محکم بغلم کرد.
مثل فرشته ها شده بود با اون لباس پف دار پرنسسی...لباسش مدل لباس سیندرلا بود و موهاش رو هم همونطوری درست کرده بودن، دستکش های ساق دار بلندش خیلی بامزش کرده بود و رنگ آبی واقعا بهش می اومد.
خم شدم و بغلش کردم.
-سلام عشق خاله چطوری؟
نیسا-عالی، خاله لباسم قشتگه؟
این رو گفت و یه دور چرخید.
لبخندی زدم و گفتم:
-مثل فرشته ها شدی
گونم رو بوسید و دوید به سمت دوقلو ها
همهمه ی جمعیت رو اعصابم بود.
به سمت در ورودی رفتم تا برم توی باغ...
حیاط خونه ی پدری دوقلو ها فوق العاده بود.
درست سمت چپ در ورودی خونه، یه استخر بزرگ و شیک بود.
حیاط بزرگشون که می شد گفت باغه، پر بود از درخت های بزرگ که توی فصل بهار پر می شد از شکوفه های رنگی...شاخه های بید های مجنون که یه طرف حیاط توی تاریکی فرو رفته بودن، توی باد می رقصیدن...
یه نیمکت درست زیر یکی از بید ها بود که معمولا با دوقلوها اونجا می نشستیم ،صحبت می کردیم و مسخره بازی در میاوردیم.
به سمت نیمکت رفتم و روش نشستم.
romangram.com | @romangram_com