#ملورین_پارت_251
با سوزش چیزی روی دستم چشم هام رو باز کردم.
پرستار بود که داشت سرم رو از دستم بیرون می کشید.
پرستار که زن جوون خوش اخلاقی بود، لبخندی زد و گفت:
-بلاخره به هوش اومدی
نوری که از لای پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود نشون از صبح می داد.
به ساعت نگاه کردم.
ساعت١۰:٣۰بود.
رو به پرستار کردم.
-من کی میتونم برم؟
پرستار-شما مرخص هستین فقط منتظر بودن بهوش بیاین.
سوزشی روی سرم حس می کردم.
دستم رو روی سرم کشیدم. فقط سمت چپ پیشونیم رو پانسمان کرده بودن.
-چه اتفاقی واسم افتاده؟
پرستار-چیز زیاد مهمی نبود خوشبختانه فقط پیشونیت زخم شده بود که دوتا بخیه خورد، اون ظربه ای که به سرت وارد شده بود باعث شد بیهوش بشی.
از روی تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم.
با دیدن شهروین روی صندلی بیرون اتاق، تمام صحنه های دیشب جلوی چشمام زنده شد.
حالم ازش بهم می خورد.
میدونستم کارهای ترخیصم رو انجام داده پس بدون نیم نگاهی بهش از جلوش رد شدم.
با دیدنم از جا پرید و بلند شد.
بدون کوچکترین توجهی بهش پاتند کردم و از در بیمارستان بیرون رفتم.
romangram.com | @romangram_com