#ملورین_پارت_246
بلند شدم تا لباسم رو بپوشم که آبدیس گفت:
-نه لباسش راحته
با تعجب بهش زل زدم که اشاره کرد بشین...
بی حوصله نشستم روی صندلی.
نزدیک غروب بود که دیگه کارمون تموم شد.
جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
یه خط چشم پهن واسم کشیده بود که چشم هام رو درشت تر نشون می داد، سایه ی نقره ای رنگ ملایمی پشت چشم هام زده بود که واقعا شیک بود وبا رژ سرخ رنگی که روی لب های قلوه ایم کشیده بود آرایشم رو کامل کرده بود.
آرایشم رو دوست داشتم، کم و دخترونه بود.
موهام رو یکم با بابلیس حالت دار کرده بود و کج به سمت راستم ریخته بود و چند رشته از موها رو روی شونه ی سمت چپم ریخته بود.
کارش فوق العاده بود.
به دوقلوها نگاه کردم.
واقعا خوشگل شده بودن، با اون موهای طلایی رنگ و لباس های ست و پف دار مثل فرشته ها شده بودن.
جلو رفتم و محکم بغلشون کردم.
-دیوونه ها خیلی واستون خوشحالم.
آبدیس- تو نمیخوای لباستو بپوشی؟
-یقش بستس خیلی سخت باید بپوشمش
آرمیس-یه چیزی واست دارم
این رو گفت و از توی یکی از پاکت ها که جدا از بقیه گذاشته بودن یه پیرهن عروسکی قرمز کوتاه تا بالاتر از زانو بیرون آورد، روی کمرش نگین کاری شده بود و ظرافتش فوق العاده بود. یقشذحلقه ای بود ،دور گردن با یه دکمه محکم می شد و پشتش که لخت بود با تور نازک رنگ بدنی پوشیده شده بود.
لباس رو به سمتم گرفت.
-وای چقد نازه، ولی من که لباس داشتم...
romangram.com | @romangram_com