#ملورین_پارت_245


سرم رو محکم تکون دادم.

لعنتی تو نباید بهش فکر کنی، چه مرگت شده دختر!

انقد توی فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدم.

یه تک به گوشی آرمیس زدم که فورا بیرون اومدن، توی دستشون پاکت های بزرگی بود و کلی وسایل که توی ماشین گذاشتن.

آرمیس با همون آرامش همیشگیش در جلو رو باز کرد ، توی ماشین نشست و با گفت:

-خیلی عجب یه بار بدون خوردن مشت و لگد بیدار شدی...

-کوفت امروز فرق میکنه

آبدیس که عقب نشسته بود و داشت پاکت ها رو چک می کرد که چیزی فراموش نکرده باشن گفت :

-یه وقت بهم سلام نکنین

-راستی سلام

آرمیس-خسته نباشی دلاور

پقی زدم زیرخنده و راه افتادم.

جلوی سالن نگهداشتم و پیاده شدیم.

تا رسیدیم آرایشگر کار خودش رو با دوقلو ها شروع کرد و من هم روی صندلی نشستم و با گوشیم مشغول شدم.

نزدیک ظهر آرایشگر که زن قد بلند و شیک پوشی بود و حالا فهمیده بودم اسمش عزاله هستش ازم خواست روی صندلی مخصوص بشینم.

دوقلو ها سرشون توی سشوار بود.

روی صندلی نشستم و رو به غزاله خانوم گفتم:

-یه آرایش خیلی ساده میخوام موهامم زیاد جمع نکنین.

لبخند مهربونی زد و گفت چشم.

غزاله-اگه لباست یقش خیلی بستس الان بپوشش

romangram.com | @romangram_com