#ملورین_پارت_244
صبح با تکون خوردن های شدید بیدار شدم.
لای چشم هام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم نیش باز شده ی آبدیس بود.
متکا رو به سمتش پرت کردم و بلند گفتم:
-بیشعور نمیتونی مثل آدم بیدارم کنی، اه اینحا چیکار میکنی صبح به لی زودی؟
آبدیس-استپ کن، یکم نفس بگیر... اولا دلم میخواد بعدشم پاشو لنگ ظهره بابا
نفس عصبی کشیدم و بلند شدم.
دست و صورتم رو شستم و دم دستی ترین مانتو و شلوارم رو پوشیدم.
یه رژ صورتی روی لبم کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
بغد از خوردن لقمه ی کوچیکی که ماهرخ واسم گرفته بود، به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
نیاسان و وهرام با ماشین نیاسان بودن و پشت سرما می اومدن.
کل شهر رو زیر و رو کردیم و یادم نمیاد بازاری رو نرفته باشیم. ظهر وهرام همه رو به یه رستوران شیک دعوت کرد. کل بعد از ظهر هم درحال خرید بودیم.
صندوق عقب ماشین کامل پر بود از خرید های آرمیس و آبدیس ولی هرچی اصرار کردن لباسی برای شب عروسی نخریدم. دروغ چرا اصلا حوصله ی لباس خریدن نداشتم و کلی لباس نپوشیده هم داشتم و می شد بپوشمشون...
روز واقعا خسته کننده ای حداقل برای من بود.
سه روز مثل برق و باد گذشت.
امروز قرار بود با دوقلوها برم آرایشگاه...
از بین لباس های مجلسیم یه پیراهن ساده ی کوتاه طلایی تا روی زانو برداشتم و توی کیفم گذاشتم.
کفش های طلاییم رو هم برداشتم و بدون خوردن لقمه ای صبحونه از خونه بیرون زدم.
هوای امروز فوق العاده بود، نسیم خنکی به صورتم می خورد و روح خستم رو جلا می داد.
خورشید توی آسمون می درخشید و زیباییش رو به رخ ابر های سفید می کشید و فخر می فروخت.
سوار ماشین شدم و به سمت خونه ی خاله روندم،توی فکر بودم. یعنی امروز میاد؟
romangram.com | @romangram_com