#ملورین_پارت_243
پسر خوبی بود.
موهای بور و چشم های آبی مثل خودم یه پسر فوق العاده و یه جنتلمن واقعی...بیشتر دخترهای دانشکده عاشقش بودن ولی برای من جذابیتی نداشت.
مهرشاد-ببخشید میتونم یکم وقتتون رو بگیرم؟
-آقای کرمی من بهتون گفتم که...
پرید وسط حرفم و گفت:
-خواهش میکنم یه بار دیگه راجب پیشنهادم فکر کنین
عصبی بلند شدم ، از سلف بیرون رفتم و به صداش که پشت سرم صدام می زد توجهی نکردم.
سوار ماشینم شدم و از حیاط دانشگاه زدم بیرون، باسرعت می روندم و اشک هام یکی یکی روی گونم می چکید.
توی کوچه ها و خیابون ها می روندم و اشک می ریختم.
دیگه غروب بود که کنار یه پارک نگهداشتم، خودمم نمی دونستم کجام.
از ماشین پیاده شدم و رفتم توی پارک.
پارک خلوت و تاریکی بود.
زیر یه بید مجنون گوشه ی دنجی نشستم و از توی کیفم عکس شهروین رو که از توی آلبوم نیاسان و آرمیس کش رفته بودم رو بیرون آوردم.
توی جنگل به درخت تکیه داده بود، یه دستش توی جیبش بود و با همون اخم همیشگی که حذاب ترش می کرد به سمت چپ خیره شده بود. آرمیس می گفت این عکس رو یواشکی ازش گرفته...
عکس رو بوسیدم، قظره اشکی روی عکس افتاد که فورا تمیزش کردم.
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم.
ساعت بزرگ وسط پارک،ساعت ٩شب رو نشون می داد.
گوشیم رو جواب دادم. ماهرخ بود که حسابی نگران شده بود.
بلندشدم و به سمت ماشین رفتم و به طرف خونه راه افتادم.
فردا صبح قرار بود با دوقلوها برم خرید برای عروسیشون ولی اصلا حوصله نداشتم، امروز حسابی حالم گرفته شده بود.
romangram.com | @romangram_com