#ملورین_پارت_242


در رو باز کردم و بیرون رفتم.

ماشین وهرام هم توی حیاط نبود.

تمام وسایل رو توی ماشین گذاشتم و خودم هم توی ماشین نشستم. یکم بعد ماهرخ و دوقلوها اومدن و سوار شدن. وهرام هم از ما خداحافظی کرد و به سمت ویلای خودشون رفت.

از ویلا که دور می شدیم از آیینه ی ماشین به در بسته نگاه می کردم، امروز تموم خاطرات خوب و بدم رو پشت این در جا میذارم و برمیگردم تهران...

هوا فوق العاده خوب بود، صبح بارون اومده بود و بوی خاک بارون خورده آدم رو مست می کرد ولی حال من که خوب نمی شد.

بلاخره طاقت نیاوردم ،نیم نگاهی به ماهرخ که کنارم نشسته بود انداختم و گفتم:

-راستی نیاسان و شهروین کجان؟

ماهرخ-نیاسان شهروین رو برد فرودگاه که بره شیراز مثل این که مار مهمی داشته...

پوزخندی زدم و به روبه رو خیره شدم.

حتی ارزش یه خداحافظی رو هم نداشتم. وای که چقد احمق بودم که فکر کردم اونم دوستم داره فقط بازیچه ی دستش بودم.

قلبم بی قرار بود، بی قرار برای کسی که هیچ حسی بهم نداشت.

یک سال از اون ماجرا ها میگذره...

یادمه چند ماه اول حسابی گوشه گیر شده بودم.

توی خلوت خودم توی لب تاپ و موبایلم پر بود از عکس های شهروین که از لا به لای عکس های دسته جمعیمون برش زده بودم.

هر روز نگاهشون می کردم و از خودم متنفر می شدم که چرا انقد دوستش دارم.

یادمه پنج ماه پیش حتی واسه ی عقد دو قلو ها هم نیومد.

پنچ ماه پیش آرمیس با نیاسان و آبدیس با وهرام تو یه شب عقد کردن و چند رو دیگه هم عروسیشونه...

از وقتی از شمال برگشتیم خودم رو توی درس و کتاب غرق کردم.

توی سلف دانشگاه نشسته بودم و با صدای سرفه ای سرم رو چرخوندم.

مهرشاد کرمی بود، یکی از همکلاسی هام و یه جورایی یه خواستگار سمج...

romangram.com | @romangram_com