#ملورین_پارت_241


شهروین-من احساس میکنم بهتره برم شیراز حس خیلی بهتری دارم اونجا، نیاسان ولی تهران میمونه...

سرم رو به اطراف تکون دادم.

این افکار قلبم رو به درد می آورد.

یعنی میتونستم بدون شهروین دووم بیارم؟خودمم جواب سوالم رونمی دونستم.

یعنی اون همه احساس دروغ بود.

باورم نمی شد.

خیلی پکر شده بودم و اصلا حوصله ی هیچکس رو نداشتم.

بلند شدم و تمام وسایلم رو جمع کردم.

بی حوصله یه مانتو وشلوار پام کردم و دم دستی ترین شالم رو روی سرم انداختم.

توی آیینه نگاهی به چهرم انداختم،صورتم خشک و بی روح بود ولی حوصله ی آرایش نداشتم.

در اتاقم رو باز کردم و بیرون رفتم.

نگاهم به نرده ی پله ها که افتاد، یاد کار دیشب شهروین افتادم.

لبخند محوی زدم ، قطره اشک مزاحم گوشه ی چشمم رو پاک کردم و از پله ها پایین رفتم.

دوقلوها هم وسایلشون رو جمع کرده و جلوی در گذاشته بودن.

ماهرخ با دیدنم لبخندی زد و گفت:

-دخترم بیا صبحونه بخور

-ممنون ماهرخ جون میل ندارم

ماهرخ-وا ضعف میکنی دخترم

-نه ممنون من میرم وسایلا رو بذارم توی ماشین صبحونتون رو خوردین بیاین...

وقتی از جلوی آشپزخونه رد شدم نیم نگاهی به توش انداختم، فقط دو قلوها و وهرام درحال صبحونه خوردن بودن...شهروین و نیاسان نبودن.

romangram.com | @romangram_com