#ملورین_پارت_238
نیسا لبه ی استخر نشسته بود و پاهاشو محکم توی آب میکوبید و آب روی بقیه می ریخت.
ماهرخ یکم اونطرف تر زیرانداز پهن کرده بود و داشت سفره می چید.
دو قلوها داشتن با نیسا بازی می کردن و نیاسان و وهرام هم توپ بازی میکردن.
پاورچین پاورچین به سمت دوقلو ها که لبه ی استخر نشسته بودن رفتم و دوتاشون رو با هم هول دادم توی استخر...
بلند بلند می خندیدم بهشون و از خنده دلم رو گرفته بودم که یهو از پشت سر یکی هولم داد توی استخر.
ماهرخ و پسرا ایستاده بودن و بهمون می خندیدن.
شهروین هولم داده بود و خودش لبه ی استخر ایستاده بود و می خندید.
حرصم گرفت ، پاهاش رو گرفتم و و کشیدم که اونم تعادلش رو از دست داد و افتاد توی آب...
نیاسان و وهرام هم خودشون اومدن ولی ماهرخ اجازه نداد که نیسا بیاد توی آب چون می گفت سرما میخوره و به جاش بهش قول داد فردا ظهر هرچی بخواد می تونه آب بازی کنه...
یکم توی آب هم دیگه رو خیس کردیم و به مسخره بازی های وهرام و آبدیس خندیدیم و بلاخره با پهن شدن سفره از آب بازی دل کندیم.
هممون دوباره رفتیم و لباس هامون رو عوض کردیم.
دلم لک زده بود واسه ماکارونی، حسابی تا خرخره خورده بودم.
-مرسی ماهرخ جون عالی بود
ماهرخ-نوش جونت دخترم.
بعداز شام آرمیس پیشتهاد داد فیلم ببینیم.
همه موافقت کردن و رفتیم توی خونه ولی ماهرخ و نیسا توی حیاط موندن، نیسا می گفت ماهرخ جونم میخواد موهام رو ببافه و برام ادامه ی قصه رو بگه...خیلی زود به ماهرخ عادت کرده بود و این خوب بود.
آرمیس یه فیلم کمدی عاشقانه گذاشت و همه جلوی تلوزیون نشستیم.
روی مبل سه لم دادم و کاناپه رو توی بغلم گرفتم.
بقیه هم بالش آورده بودن و روی زمین ولو شده بودن.
شهروین رفته بود حموم و هنوز نیومده بود.
romangram.com | @romangram_com