#ملورین_پارت_237
در اتاقم رو باز کردم و با ذوق به سمت پله ها رفتم، دلم برای سر خوردن روی نرده ی پله تنگ شده بود.
روی نرده یه وری نشستم سر بخورم که یهو حس کردم از روی نرده جدا شدم.
شهروین من رو انداخته بود روی کولش.
پاهام رو توی هوا تکون دادم و گفتم:
-بذارم پایین
شهروین-نمیذارم
پاهام رو محکم تر تکون دادم و بلند تر گفتم:
-بذارم پایین
شهروین-شرط داره
-چه شرطی؟
شهروین-از پله ها درست بری پایین و...گذاشتم پایین و به لب هام خیره شد.
فهمیدم منظورش چیه...میخواست منم ببوسمش
لبخند موذیانه ای زدم و گفتم:
-قبوله
با تعجب بهم نگاه کرد.
لبامو به لباش نزدیک کردم و توی چشم هاش زل زدم و یهو فورا روی پله ها نشستم و سر خوردم پایین...
پایین پله ها که رسیدم بلند زدم زیر خنده و زبونمو براش در آوردم.
عصبانی نیم نگاهی بهم انداخت و پله ها رو دوتا یکی کرد منم به سمت در ورودی دویدم و رفتم بیرون...
جالب بود هیچکس نبود.
صدای جیغ و خنده ی دختربچه ای و دوقلوها من رو به پشت ساختمون کشید.
romangram.com | @romangram_com