#ملورین_پارت_236


تو یه حرکت ناگهانی چسبوندمش به دیوار و لبام رو روی لباش قفل کردم.

*ملورین*

شُک زده از کار شهروین بی حرکت ایستاده بودم.

با صدای کوبیده شدن در ازم جدا شد و به سمت در رفت.

پشت در ایستادم که فرد پشت در نبینم.

صدای ماهرخ بود که می گفت:

-شهروین جا بیا پایین برای شام

شام!

نیم نگاهی به پنجره ی اتاق انداختم، هوا تاریک بود.

وای چقد خوابیده بودیم.

ماهرخ که رفت دویدم توی اتاقم، پشت در نشستم. قلبم خیلی تند می زد، گونه هام داغ شده بود و حس شیرینی داشتم.

دیگه از فکر کردن به دوست داشتنش نمی ترسیدم.

من عاشقش بودم، فقط اون بود که باعث می شد قلبم اینجوری تند بزنه...

بلند شدم و جلوی آینه ایستادم.

چشم های آبیم توی ذوق می زد و صورتم رو روشن تر می کرد. لباسای تنم خیلی بامزه بودن و کلا شبیه یه دختربچه ی تخس و شیطون شده بودم.

لبخندی به خودم توی آینه زدم و کشوی لباسم رو کشیدم.

لباسام رو با یه بلوز و شلوارِ ست صورتی عوض کردم.

موهام رو شونه کردم و از دوطرف بافتم و روی شونه هام انداختم.

رژ صورتی رنک روی میز آرایش بهم چشمک می زد. برداشتمش و روی لبم کشیدم.

هنوز که صدای ماهرخ در نیومده بود باید می رفتم پایین.

romangram.com | @romangram_com