#ملورین_پارت_234


روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.

خودم نفهمیدم چی شد که یه دفعه اون پسر مغرور شد تنها امید زندگیم.

راستی که شبایی که کنار اون می خوابیدم چه آرامشی داشتم.

هرکاری کردم با اینکه خسته بودم خوابم نبرد.

شاید دلم واسش تنگ شده بود.

با فکر این که اون بیهوشه بلند شدم و دمپایی خرگوشی هام رو پام کردم و به سمت اتاقش رفتم.

سالن توی سکوت فرو رفته بود و همه خواب بودن.

آروم دستگیره ی در اتاقش رو به سمت پایین کشیدم و بازش کردم.

رفتم توی اتاق و کنارش دراز کشیدم.

گونش رو بوسیدم و چشم هام رو بستم.

*شهروین*

با حس بوی خوشی لای چشم هام رو باز کردم.

روی تختم بودم و ملورین کنارم خوابیده بود.

تعجب کردم که توی اتاق من چیکار میکنه ولی از بودنش هم خوشحال بودم.

مثل یه بچه ی مظلوم توی خودش مچاله شده بود و خوابیده بود.

نور باریکی از لای پنجره توی اتاق افتاده بود که نشون می داد صبح شده ولی هنوز خوابم می اومد.

یکم تکون خوردم که کمرم تیر کشید. نیم نکاهی به وضعیتم انداختم.

لباسام عوض شده و زخم هام باند پیچی شده بودن.

لبخند موذیانه ای زدم. ای ووروجک کوچولو پس کار تو بوده...

به آرومی توی بغلم کشیدمش و سرم رو توی موهاش فرو کردم.

romangram.com | @romangram_com