#ملورین_پارت_233
یهو یاد نیاسان افتادم.
به سمت اتاقش رفتم و در رو کوبیدم که فورا باز کرد.
نیاسان با تعجب-چیزی شده؟
سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم و با خجالت آروم گفتم:
-من نمیتونم شلوارش رو عوض کنم.
نیاسان بلند زد زیر خنده...احساس کردم صورتم داره آتیش میگیره از خجالت...
بلاخره دست از خنده کشید و به سمت اتاق شهروین رفت؛من هم ظرف و دستمال هارو بردم پایین...
وقتی برگشتم نیاسان رفته بود.
یه شلوارک پای شهروین کرده بود.
زخم های پاش رو هم تمیز کردم و زخم های نسبتا بزرگتر و عمیقش رو باندپیچی کردم.
یه پیراهن دکمه نیم آستین که خیلی هم شیک بود اولین چیزی بود که از کمدش بیرون کشیدم.
حوصله نداشتم دنبال لباس بگردم.
همون رو با زور تنش کردم اخه خیلی سنگین بود.
کارم که تموم شد لبخند رضایتی زدم و از اتاقش بیرون اومدم.
در اتاقم رو باز کردم و مستقیم به سمت حموم رفتم.
دوش آب گرم رو باز کردم و زیرش ایستادم.
گرمای دلنشین قطره های آب حالم رو خوب میکرد و من رو به حس شیرینی دعوت می کرد.
از حموم ببرون اومدم و یه پیراهن شلوار گشاد و بلند که روی پبراهنش عکس یه گربه ملوس داشت پوشیدم.
عاشق این لباس بودم و ازش به جای لباس خواب استفاده می کردم.
با حولم یکم موهام رو خشک کردم ولی هنوز نم داشتن.
romangram.com | @romangram_com