#ملورین_پارت_232
از ماشین که پیاده شدم تمام تنم درد می کرد.
اول از همه به سمت شیر آب توی حیاط رفتم و دست هام رو که هنوزم لکه های خون روشون خودنمایی می کرد شستم.
هممون حسابی خسته بودیم.
هرکسی به سمت اتاق خودش رفت.
نیاسان، شهروین رو روی تختش گذاشت.
رو به نیاسان کردم و گفتم:
-من حواسم بهش هست تو برو پیش نیسا
لبخند محوی بهم زد و با صدای خسته ای که از ته چاه در می اومد گفت:
-ممنون
شهروین هنوز بیهوش بود و حال خوبی نداشت.
از اتاق بیرون رفتم و با چندتا دستمال تمیز و یه ظرف آب برگشتم.
روی تخت کنارش نشستم و به صورت مردونش خیره شدم.
چقدر معصوم و دوست داشتنی بود چهرش...
نگاهم رو به سختی ازش گرفتم.
به سختی تی شرتش رو از تنش در آوردم.
بدن عضلانیش پر بود از زخم های ریز و درشت.
دستمال رو مرطوب کردم و زخم هاش رو یکی یکی تمیز کردم.
خوشبختانه تب نداشت.
نگاهی به شلوار پاش انداختم.
پاره پاره و خونی شده بود ولی من که نمیتونستم کاری بکنم. همینجوری نشسته بودم و بهش زل زده بودم.
romangram.com | @romangram_com