#ملورین_پارت_231
وهرام شماره گرفت و بعد از چند دقیقه صحبت کردن با فرد پشت خط قطع کرد.
کنار آبدیس نشستم و تکونش دادم.
بهوش نمی اومد. به اجبار سیلی آرومی بهش زدم که بلاخره بهوش اومد.
به سمت آرمیس رفتم و تکونش دادم. زودتراز آبدیس بهوش اومد.
نیاسان به
عمـــ🌹ـارت رمـ🌹ــان 🖊, [۰۴.۰۸.۱۷ ۲۲:۴۰]
سختی شهروین رو روی کولش انداخت و شروع کرد به حرکت کردن.
پشت سرش راه افتادیم و توی دل تاریکی جنگل با نور ضعیف چراغ قوه و ماه راهمون رو پیدا می کردیم.
بلاخره از جنگل خارج شدیم.
ماشینامون سرجاش بود.
واقعا سرعت عمل وهرام خوب بود.
اخرین نگاهم رو به جنگل انداختم.
یه جفت چشم سرخ لای بوته ها بهم زل زده بود.
سرم رو تکون دادم و دوباره نگاه کردم.
دیگه نبود. لبخندی زدم و در ماشینم رو باز کردم و استارت زدم.
انقدر خسته بودم که حس می کردم مسافت جنگل تا خونه هزاران کیلومتره...
ماشین توی سکوت سنگینس فرو رفته بود.شاید هرکدوم از ما داشتیم به اتقاقات گذشته فکر می کردیم، اتفاقات ترسناکی که برامون تازگی داشت حتی فکر کردن بهشون لرزه به تن خستم می انداخت.
بلاخره رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و در ویلا رو بازکردم. اول وهرام رفت تو و بعد ماشین خودم رو بردم.
romangram.com | @romangram_com