#ملورین_پارت_230


چرخیدم و لبخندی به چهرشون پاشیدم.

-همه چیز تموم شد.

نیاسان-خدای من!جدی میگی؟

-بعله

وهرام-بقیه کجان؟

-بیهوشن همین نزدیکیان

دیگه چیزی نگفتم و شروع کردم به راه رفتن.

به بقیه رسیدیم.نیاسان با تعجب اطراف رو نگاه کرد و گفت:-پس شایان کجاست؟

شروع کردم به تعریف کردن چیزایی که اتفاق افتاده بود.

وهرام اصلا باورش نمی شد ولی این حقیقت بود.

-شما چه اتفاقی واستون افتاد؟

نیاسان-نمیدونم، فقط یادمه یه بوی بدی حس کردم و از هوش رفتم بعدش وقتی بهش اومدم اونجوری تناب پیچ شده بودم.

وهرام-برای من و ماهرخ هم دقیقا همین اتفاق افتاد.

وهرام-باید همین امشب از این جنگل کذایی بریم بیرون.

نیاسان رو به وهرام کرد:-ولی چجوری ما که ماشین نداریم؟

وهرام- اگه یکی از موبایل هامون رو پیدا کنیم میتونم بگم ماشینا رو بیارن.

یاد کولم افتادم.

به سمتش رفتم و توش رو گشتم.

خوشبختانه موبایلم توش بود.

به سمت وهرام گرفتمش.

romangram.com | @romangram_com