#ملورین_پارت_229


یکم دقت کردم. صدای نیاسان و وهرام بود.

با ته مونده ی انرژیم بلند شدم و روی زمین دنبال چراغ قوه گشتم.

بلاخره لابه لای علف های نسبتاً بلند زیر درخت پیداش کردم.

خنجری که شهروین بهم داده بود رو برداشتم و به سمت صدا راه افتادم و بند داد زدم:-نیاسان، وهرام شما کجایین؟

صدای وهرام به گوشم خورد:-درست سمت راستت ...بچرخ

صداش خیلی نزدیک بود سرم رو چرخوندم و نور چراغ قوه رو به همون ست انداختم .

وهرام دستش رو جلوی چشمش گرفت که نور اذیتش نکنه.

نور رو به سمت پایین انداختم.

وهرام و نیاسان برعکس رو درخت آویزون و تناب پیچ شده بودن.

ماهرخ و نیسا هم پایین به درخت بسته شده بودن.

به سمتشون دویدم.

ماهرخ چشماش از اشک سرخ شده بود و حسابی ترسیده بود.

با خنجر تناب ها رو پاره کردم و ماهرخ رو توی بغلم گرفتم.

شروع کرد به گریه کردن.

دستش رو بوسیدم و از خودم جداش کردم، لبخند آرامش بخشی بهش زدم و بلند شدم.

وهرام و نیاسان رو هم باز کردم.

نیاسان، نیسا رو توی بغلش گرفت و پشت سرم راه افتادن.

وهرام-چی شده ملورین؟چرا دستات خونیه؟بقیه کجان

-ترمز کن یکی یکی بپرس

نیاسان-اذیت نکن ملورین بگو چی شده؟

romangram.com | @romangram_com