#ملورین_پارت_226


دست های استخونی و زشت پیرزن که ناخون های بلندش ترسناک ترش می کرد، دور گلوی شهروین قفل شده بود.

شهروین داشت جلوی چشم هام از بین می رفت و هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم.

بازوهای محکم شایان برام مثل یه زندان بود. زندانی که داشت تنها کسی رو که دوست داشتم ازم می گرفت.

شهروین دیگه بی جون افتاده بود و به زور نفس می کشید بهم زل زده بود. چشم هاش پر از غم بود.

آروم پلک هاش روی هم افتادن.

قلبم شکست.

شهروین جلوی چشمام داشت جون می داد و کاری نمیتونستم بکنم.

وقتی به بدن بی جون و بی حرکت شهروین زل زدم، همون حس دیشب اومد سراغم...دوباره تموم بدنم یخ زد.حسم خیلی قوی تر از دیشب بود.

با یه حرکت سریع از بغل شایان بیرون اومدم.

با تعجب و وحشت بهم زل زده بود.

کشیده ی محکمی توی صورتش زدم که سرش به شدت به سمت چپ چرخیر.

برگشتم و به پیرزن زل زدم.

اون موجود زشت و ترسناک که تا حالا بلند بلند می خندید، لبخند روی لبش ماسید.

ازش نمی ترسیدم، چهرش واسم خیلی عادی شده بود.

با قدم های محکم به سمتش می رفتم.

شایان شُک زده از جاش تکون نمیخورد.

حالا روبه روی پیرزن ایستاده بودم.

همه چیز رو تار می دیدم فقط اون پیرزن و بدن بی حون شهروین رو می دیدم.

پیرزن انکار ترسیده بود چون یه قدم عقب رفت.

عقب عقب می رفت من هم جلو می رفتم.

romangram.com | @romangram_com