#ملورین_پارت_225
حالم داشت به هم می خورد، از این همه نزدیکی چندشم می شد و دوست داشتم بمیرم.
شهروین که چشمش به وضعیتم افتاد انگار دوباره جون گرفت رگ های پیشونش برجسته شده بود.
از روی زمین بلند شد و اون دو، سه تا شبح باقی مونده رو از پا انداخت.
داشت به سمت من می دوید.
خوشحال از این که قراره از چنگ این آدم کثیف نجات پیدا کنم، به شهروین زل زدم ولی ناگهان بین راه همون پیرزن جلوی شهروین ظاهر شد!
این پیرزن لعنتی تموم کابوس من بود.
شایان ازم جدا شد و با چشم های خمار شدش به چشمام زل زد.
هردومون نفس نفس می زدیم.
حالم ازش بهم میخورد.
به زور یکی از دست ماهم رو آزاد کردم و سعی کردم دهنمو کامل پاک کنم.
از این کارش حالت تهوع بهم دست داد.
وحشت زده به پشت سرش زل زدم.
شهروین خیلی ضعیف شده بود و روی زمین افتاده بود و اون موجود زشت روش نشسته بود.
داشت خفش می کرد.
شایان من رو چرخوندم و خودش پشتم قرار گرفت.
همش تکون می خوردم که ولم کنه برای این که نتونم تکون بخورم از پشت محکم بغلم کرد.
شهروین تقلا می کرد خودشو نجات بده ولی نمیتونست.
یه نور آبی رنگ یه لحظه روی قلبش خودنماییکرد ولی فورا از بین رفت.
شهروین واقعا ضعیف شده بود.
کم کم دست از تقلا کردن برداشت.
romangram.com | @romangram_com