#ملورین_پارت_227


انقدر عقب رفت تا خورد به تنه ی قطورِ درخت بزرگی...

نفس هاش تند شده بود و چشم های وحشیش شفافیت ترسناک خودشونو از دست داده بودن.

موجودی که تا چند دقیقه پیش کابوسم بود حالا یه پیرزن ترسو بود که روبه روم بود و از ترس دست های استخونی زشتش می لرزید.

با همون صدای خش دار و ترسناک غرید:کاری به من نداشته باش ازت انتقام میگیرن

پوزخند ترسناکی بهش زدم و توی چشم های شعله ورش زل زدم.

دستم رو جلو بردم و گردن نحیفش رو توی دستم فشردم.

دستاش رو روی دستم گذاشت و سعی کرد خودش رو آزاد کنه ولی زورش بهم نمی رسید.

خودمم نمیدونستم که این همه نیرو از کجا اومده ولی دوست داشت این موجود رو تیکه تیکه کنم.

ناخون های بلندش خودنمایی می کرد و با اون انگشات های کشیده و استخونیش تمام تلاشش رو می کرد.

محکم تر گردنش رو فشردم.

صورتش کبود شده بود و نمیتونست نفس بکشه...

دست دیگم رو جلو اوردم و تو یه حرکت خیلی غریزی سینش رو شکافتم و قلبش رو توی دستم گرفتم.

ای کارم خیلی ناگهانی بود. حالا قلبش بیرون از بدنش توی دست من بود و ازش خون میچکید.

جسدش از بین دست هام سر خورد و روی زمین افتاد.

سرم گیج رفت، دستم رو به تنه ی درخت گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم.

چشمام تار شده و انگار تموم انرژیم از بدنم تخلیه شده بود.

نور قرمز و داغی تموم جنگل رو گرفت.

شایان ترسیده اونطرف ایستاده بود و به دستم که اون قلب خونی توش بود زل زده بود.

گرما بیشتر و بیشتر شد.

خودش بود!شیطان!

romangram.com | @romangram_com