#ملورین_پارت_222
با صدای لرزونی که از ته چاه بیرون می اومد گفتم:-شما هم می بینینشون؟
شهروین به اطراف با دقت نگاه می کرد و در همون حال گفت:-فقط تو میتونی...
لعنتی کاش من هم نمیتونستم.
باحس گرمای شدیدی از بالای سرم، آروم سرم رو به سمت آسمون گرفتم.
لعنتی دوباره خودش بود.
معلق بین زمین و آسمون ایستاده بود.
خشکم زده بود و از ترس زبونم بند اومده بود.
به سختی آب دهنم رو قورت دادم.
چشم های سرخش تموم انرژیم رو از بدن خستم بیرون می کشید.
شاخ های عجیبش بیشتر و بیشتر وحشت به دلم می انداخت.
شیطان بود...باز هم خودش بود.
اومده بود قلب تیکه تیکمو پر از ترس و هراس کنه.
ترسیده دوباره چشم هام رو محکم روی هم گذاشتم ودست شهروین رو فشردم.
سرش رو بالا گرفت. چشمام رو باز کردم که عکس العملش رو ببینم.
با چشم های گشاد شده به من زل زد.
شهروین-هر اتفاقی افتاد ازمن دور نشو.
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم.
دو قلوها هم ک متوجه گرما شده بودن همزمان بالا رو نگاه کردن.
آبدیس جیغ بنفشی کشید، روی زمین افتاد و از حال رفت.
با پاهای لرزون به سمت آبدیس رفتم و کنارش زانو زدم.
romangram.com | @romangram_com