#ملورین_پارت_223


چند بار تکونش دادم.

-آبدیس...آبدیس بلند شو

با حس گرمای شدیدی به عقب چرخیدم که صورت اون شیطان لعنتی درست در چند سانتی متریم قرار گرفت.

وحشت زده جیغ بلندی کشیدم و پرت شدم روی زمین...

دوتا دستامو جلوی دهنم گرفتم تا صدام در نیاد.حتی می ترسیدم نفس بکشم.

صورتش خیلی بهم نزدیک بود ولی نمی تونستم تکون بخورم.

قطره های کوچیک اشکم از وحشت زیاد از کنار چشمام روی گونم می چکیدن.

چشم هاش شعله ور شد و ناگهان خنده ی خیلی بلندی سر داد و توی آسمون شعله ور شد.

ترسیده چشم هام رو محکم روی هم فشردم که حس کردم گرما ذره ذره کم شد و از بین رفت و جاش رو صداهای جیغ های وحشتناک و خرناس های بلند گرفت...

بدنم بی حس شده بود از ترس و انگار هیچ نیرویی توی بدنم وجود نداشت.

به سختی چشمام پ باز کردم.

اولین چیزی که دیدم شهروین بود که سعی می کرد اون شبح های ترسناک رو ببینه و باهاشون بجنگه...چندتاشون رو با خنجرش زخمی کرده بود اما چون نمیتونست ببینتشون مدام به این طرف و اون طرف پرت می شد.

نگاهم به سمت راست شهروین کشیده شد...

آرمیس رو به درخت بسته شده بود و از ترس فک کنم بیهوش شده بود.

آبدیس هم بیهوش بود زیر یه درخت افتاده بود و دستاش رو محکم با همون طناب های عجیب به درخت بسته بودن، قرمز شدن دستاش رو حتی از اون فاصله هم می دیدم.

با به یاد آوردن شهروین که بدنش خونی و زخمی بود، خواستم به طرفش بدوم که از پشت سر به شدت کشیده شدم.

دوتا دستام رو انگار یه نفر گرفته بود و به سمت عقب می کشید.

می ترسیدم سرم رو بچرخونم و دوباره با یکی از اون موجودات ترسناک رو به رو بشم.

پاهام می لرزید و روی زمین افتادم اما هنوز داشتم توسط اون شخص روی زمین کشیده می شدم.

تمام توانم رو جمع کردم و با اون ترس لعنتی جنگیدم.

romangram.com | @romangram_com