#ملورین_پارت_221
درست وسط انبوهی درخت بودیم.
درخت های بلند سر به فلک رسیده ولی وسط درخت ها اندازه یه دایره ی بزرگ خالی بود.
درخت های بلند مثل حصاری بلند احاطمون کرده بودن و باعث می شدن بیشتر و بیشتر بترسیم.
گیج سرجامون ایستاده بودیم که صدای خش خش باعث شد فورا سرم رو بچرخونم.
یه سایه ی سیاه لا به لای درخت ها دیدم.
دست شهروین رو محکم گرفت.
سرش رو چرخوندم و بهم زل زد.
لب زد:-اومدن؟
با ترس فقط سرم رو تکون دادم.
خنجر نیاسان رو داد دستم.
شهروین-اصلا نترس
این رو گفت و دستم رو محکم گرفت.
شهروین-دایره وار پشت به هم بایستین و دستای هم رو بگیرین باید اطرافمون رو به دقت ببینیم.
کاری رو که گفت انحام دادیم.
آبدیس چشم هاش رو محکم بسته بود و از نفس کشیدن نا منظمش می شد فهمید حسابی ترسیده...
صدای خرناس بلندی که از کنار گوشم شنیدم باعث شد جیغ بنفشی بکشم که حتی گوش های خودم درد گرفت!
شهروین دستم رو محکم گرفت و زیر گوشم گفت:-نترس من تا اخرش مواظبتم.
با این حرفش قلبم شروع کرد به قفسه ی سینم...کنارش آرامش داشتم ولی باز هم از ترسم کم نشده بود.
لای چشم هام رو باز کردم.
سایه ها که مثل دود های سیاه بودن و شکل آدم بودن، با چشم های سرخ و خونی دور تا دورمون بودن.
romangram.com | @romangram_com