#ملورین_پارت_218


شهروین-فعلا زنده موندن خودمون مهم تره

آبدیس-گناه داره به خدا

آرمیس-راست میگه این خیلی کوچیکه هنوز

-من نمیذارم بکشیش

این رو گفتم و شروع کردم به راه رفتن.

صدای شهروین رو از پشت سرم شنیدم.

شهروین-گرسنم بشه میکشمش شک نکن

ابروهام توی هم گره خورد و دستم رو که روی خرگوش بود مشت کردم.

اخه چقد میتونه بی رحم باشه...

یکم بعد دوقلو ها و شهروین بهم رسیدن و کنارم قدم می زدن.

شهروین- آرمیس همه چیز رو تعریف کن از همون اول هرچی دیدی.

آرمیس ایستاد.

برگشتم و بهش نگاه کردم.اصلا حالش خوب نبود.

یکم بعد انگاری به خودش اومده باشه شروع کرد به آروم راه رفتن و تعریف کردن.

آرمیس- وقتی از چادرها دور شدیم وقتی به خودم اومدم دیدم آبدیس نیست.

راستش خیلی نگران شدم به همه گفتم صبر کنن، گفتم شاید چیز مهمی جا گذاشته و رفته برداره...

خواستم تنها برم دنبالش که نیاسان نذاشت و همرام اومد. قرار شد اونا صبر کنن تا ما بریم و برگردیم.

نفس عمیقی کشید. صداش داشت می لرزید. با بغض ادامه داد:-خیلی استرس داشتم. یکم که از بچه ها دور شدیم صدای گریه می شنیدیم همش...

من فکر کردم صدای آبدیسه ولی هرچی گشتیم کسی رو پیدا نکردیم با التماس از نیاسان خواستم هرکدوممون جداگونه بگردیم شاید پیداش کنیم، اول مخالفت کرد ولی بعدش انقد پافشاری کردم که قبول کرد.

دیگه هوا تاریک شده بود ولی نتونستم آبدیس رو پیدا کنم تازه خودمم گم شدم.

romangram.com | @romangram_com